حسش را به هنگام آگاهي از وجود نطفه ام در وجودش جويا شدم!!؟
با شوقي مادرانه گفت:آن زمان كه وجودت را در وجودم حس كردم،انگارخداوند دنيا را به من داده بود!
باراللها!
تو را شكر ميگويم كه پارچه ي سفيد را پس از تولدم به اذن تو از صورت مقدسش برداشتند و تا به امروز بارها من را از دوريش نجات دادي و اكنون ۱۶ سال است كه مرا مادرانه و با تمام وجود از طفلي نا توان به بنده اي كه خود مي دانم پر توان (و اما باز به اذن تو) رسانده است!خداوندا آرزويم در شب شانزدهمين سال تولدم اينست،گناهانش را به مادريش ببخشي!دوستش دارم!سا يه اش را از سرم كم نكني!
و اما خداوندا!
تو بار ديگر با ورود يك دوست و خواهري ديگر ، همراهي جديد سر راهم قرار دادي و به من زندگي و انديشه اي دوباره بخشيدي!به حق اين شب هاي گرامي و عزيز يادش را از يادم و يادم را از يادش پاك مكن و ما را با پيوند مقدس خواهري به يكديگر نزديك بگردان!
خداوندا!
خودت را!آري خودت را به حق روحم كه خود گفتي از روح توست،تنها مگذار!
صبري چون زينبت(س) بر من عطا كن تا از آغازين روزهاي شروع ۱۷سالگي غمهاي حكمتوار دنيوي را به آساني تحمل كنم!
خدايا!
در اين شب،تو را به همان وقت اذانت،كه بنده اي چون من ۱۶ سال قبل به نزديكي آن متولد شده ام،به همين محرمت كه پايان ۱۶ سالگي ام با آغاز آن مصادف است، قسم هنوز محتاجت هستم،پس،
چنان كن سر انجام كار،كه تو خشنود باشي و ما رستگار!
یا حسین(ع) این دل هوایت کرده است!
چشم من بارانی است دنیا جوابم کرده است!
سهم من از جنگ تو خون است و عشق!
جایت اینجا خالیست،عشقت خرابم کرده است!
.jpg)
يا حـسين(ع) ـ التماس دعا
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 19:11
توسط
بیتا
موضوع:
مي نويسم هر چه دل گويد|
رويایي ديدم!
رو به روي هم
دست در دستان هم
همچو شاخه هايي در هم تنيده
خيال جدايي نداشتيم!
هر يك در انديشه ي ابديت،جاودانگي!
جاودانگي عشقي عميق!
در افكار خود غوطه ور بودم و ناگهان در آينه تو را ديدم كه عاشقانه به آغوشم ميكشي!
همه مي گويند كه هنوز وجود داري اي گم شده ي من!
من يقين دارم كه هستي!
اما احيف كه نمي دانم،هنوز غمم را،آزارهايم راميخواهي؟
هنوز در لابه لاي شكوفه هاي سرد پاييزي،عاشقانه مرا صدا خواهي كرد؟
نمي دانم!؟اكنون باران را پذيراي چشمانت هستي!؟؟
نمي دانم كه اكنون به ياد خواهي آورد لحظه اي را كه در نگاه هاي پياپيم برق عشق نمايان شد؟!؟!
از همان لحظه مي دانستم كه حقيقتي نهفته در دروغ ماست!
باور داشتم وجودت را!
روزي در دفتر اسرارم،نقشت را ناآگاهانه كشيدم!
روزي ديگر دريافتم در پس احساسم،چهره اي رويايي،چون تو پنهان است!
حال نمي دانم،مي داني كه بودت ،وجودم را لذتي مي بخشيد و نبودت وجودم را ذلتي عجيب؟!؟
اي كاش برگردي و دستانم را بگيري تا دركنار يكديگر،غرق در سكوت،بي بهانه از عشق بخوانيم!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 0:5
توسط
بیتا
موضوع:
مي نويسم هر چه دل گويد|
می نویسم، اما نمی دانم چه می نویسم!؟
می خوانم، اما نمی دانم چه می خوانم!؟
می گویم ،اما نمی دانم چه می گویم!؟
زیرا چشمانت به من مجال اندیشیدن به هیچ چیز، جز تو را نمی دهد!
اکنون، من تنها برای تو می نویسم،از تو می خوانم و با تو می گویم!
من هر کجا می نگرم ،چشمانت را می بینم!
می دانم!حال میگویی که دیوانه ام!
آری!من اکنون دیوانه ای متصل به زنجیر عشق تو هستم!
مرا آزاد کنی دیوانه تر خواهم شد!
چشمانت را از من بگیری خواهم مرد!
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 10:27
توسط
بیتا
موضوع:
مي نويسم هر چه دل گويد|
خدايا تو رو به خودت قسم،ببخش كوتاهيامو تا الان!خدايا تو رو به خودت قسم ببخش فراموشيامو تا الان!
خدايا ممنونم ازت به خاطر فرصتاي نو!خدايا شاكرم به تو واسه همه معجزه هات!
خداجونم يه كاري كن آخره كار،تو راضي باشي از من و منم انشاالله رستگار!
خدايا تو رو به سربلندي ابراهيم تو امتحاناي به اون سختي،كمكمون كن تا تو همه ي امتحانات پيروز بشيم!
عيد امتحان الهي مبارك!
+ نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت 7:32
توسط
بیتا
موضوع:
آسمونی ها!|
نمی دانم!شاید خداوند اینگونه تقدیر را رقم زده است!شاید تو راست می گویی!شاید تو آمده ای تا
همچون فرشته ای الهی،سرنوشت مرا تغییر دهی و همانطور که خداوند می خواهد بسازی!
تو می خواهی توسط زمان ثابت کنی آنچه را که در مورد من می پنداری!می دانم!من به زمان معتقدم!به
آنکه گواهیست برای تقدیر ما!
اکنون من خود را به خدا،تو و زمان می سپارم دیگر هیچ حرفی ندارم!
تنها می توانم بگویم : دوستت دارم ای همچو خواهرم!
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 22:15
توسط
بیتا
موضوع:
مي نويسم هر چه دل گويد|
من گفته بودم كه هيچ يك از مطالب اين وب مخاطب خاص نداره!
اما با عرض پوزش اين يكي داره:
يك آدمي كه طبق شعر "اي كاش انسان باشم "يك انسان واقعي!
يك كسي كه شايد مثلشو توي هم سن و سالهاي ما كم ديده باشيد!
كسي كه رفاقت باهاش لياقت مي خواد!
كسي كه سلامشم ذهن آدم رو درگير ميكنه!
دلم مي خواست به كسي كه واقعا لياقتش رو داره بگم كه چقدر برام عزيزه و شايد به خيال خودش نتونسته من رو وابسته كنه اما اين يك دفعه رو اشتباه كرده!البته شايد اين مطلب در مورد من صدق نمي كنه!
مي خواستم بهش بگم اگر آدماي ديگه اي هم بهت گفتن كه ازشون فراتري پس به خودت ايمان داشته باش و افتخار كن!
به راحتي و از اعماق وجودم بهش ميكم خوشا به سعادتش و ازش عذر ميخوام اگه زماني قلب پاكش رو كه روزي هزار بار تير ميكشه ناخواسته شكوندم!!
و باز هم ميگم آدما قدرت انتخاب دارند!اگرچه،تقدير بي تقصير نيست!
خدايا چنان كن سر انجام كار،تو خشنود باشي و ما رستگار!
"الهي آمين"
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 0:54
توسط
بیتا
موضوع:
مي نويسم هر چه دل گويد|
يك كشتي در يك سفر دريايي در ميان طوفان در دريا شكست و غرق شد و تنها دو مرد توانستند نجات يابند و شنا كنان خود را به جزيره كوچكي برسانند. دو نجات يافته هيچ چاره اي به جز دعا كردن و كمك خواستن از خدا نداشتند. چون هر كدامشان ادعا مي كردند كه به خدا نزديك ترند و خدا دعايشان را زودتر استجاب مي كند، تصميم گرفتند كه جزيره را به 2 قسمت تقسيم كنند و هر كدام در قسمت متعلق به خودش دست به دعا بر دارد تا ببينند كدام زود تر به خواسته هايش مي رسد.
نخستين چيزي كه هردو از خدا خواستند غذا بود. صبح روز بعد مرد اول ميوه اي را بالاي درختي در قسمت خودش ديد و با آن گرسنگي اش را بر طرف كرد.اما سرزمين مرد دوم هنوز خالي از هر گياه و نعمتي بود.ا
هفته بعد دو جزيره نشين احساس تنهايي كردند.مرد اول دست به دعا برداشت و از خدا طلب همسر كرد. روز بعد كشتي ديگري شكست و غرق شد و تنها نجات يافته آن يك زن بود كه به طرف بخشي كه مرد اول قرار داشت شنا كرد. در سمت ديگر مرد دوم هنوز هيچ همراه و همدمي نداشت.
بزودي مرد اول از خداوند طلب خانه، لباس و غذا بيشتري نمود. در روز بعد مثل اينكه جادو شده باشه همه چيزهايي كه خواسته بود به او داده شد. اما مرد دوم هنوز هيچ چيز نداشت.
سرانجام مرد اول از خدا طلب يك كشتي نمود تا او و همسرش آن جزيره را ترك كنند. صبح روز بعد مرد يك كشتي كه در قسمت او در كناره جزيره لنگر انداخته بود پيدا كرد. مرد با همسرش سوار كشتي شد و تصميم گرفت جزيره را با مرد دوم كه تنها ساكن آن جزيره دور افتاده بود ترك كند.
با خودش فكر مي كرد كه ديگري شايسته دريافت نعمتهاي الهي نيست چرا كه هيچ كدام از درخواستهاي او از طرف پروردگار پاسخ داده نشده بود.
هنگامي كه كشتي آماده ترك جزيره بود مرد اول ندايي از آسمان شنيد :
"چرا همراه خود را در جزيره ترك مي كني؟"
مرد اول پاسخ داد:
" نعمتها تنها براي خودم است چون كه من تنها كسي بودم كه براي آنها دعا و طلب كردم ، دعا هاي او مستجاب نشد و سزاوار هيچ كدام نيست "
آن صدا سرزنش كنان ادامه داد :
"تو اشتباه مي كني او تنها كسي بود كه من دعاهايش را مستجاب كردم وگرنه تو هيچكدام از نعمتهاي مرا دريافت نمي كردي"
مرد پرسيد:
" به من بگو كه او چه دعايي كرده كه من بايد بدهكارش باشم؟ "
"او دعا كرد كه همه دعاهاي تو مستجاب شود
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 22:14
توسط
بیتا
موضوع:
|
خدای من ز روزگار تلخ حال شکسته است دلم!
بیا و چاره ای بکن کزین هوای تلخ بگذرم!
خدای من برای من تویی،تو عشق اولین و آخرم!
به سوی خود بیا و بی صدا ببر که مرده ام!
مرا به سوی خود ببر،من که به آرزوی تو نشسته ام!
ز روزگار آدمی مرا ببر که خسته ام!
خدای من تو حاجتی برای این دل شکسته ام!
برای بردن دلم،تویی تمام چاره ام!
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 22:2
توسط
بیتا
موضوع:
آسمونی ها!|
و در آن جا مجنونی است که تو را خواهد گفت:
بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه ی عشق تر است!
و توی لیلا،با چشمانی گریان رو به او خواهی گفت:
که ببین نگاه دل بیمار من عاشق دلسرد،از حادثه ی عشق تو تر شده است!
پس بیا تا که ببینی بهترین ِ زندگی را!
و به هنگام برخورد هرنگاهم با نگاه او، عشق پلیدی در چشمانش شعله می کشید،و من بیچاره در شعله ی این عشق کثیف بی آنکه بخواهم و بدانم،همچون ابراهیم در آتش نمرود می سوختم،اما عشق حقیقی که در وجود من بود،آتش عشق فریب انگیز و شیطانی او را به گلستان عشق اهورایی مبدل ساخت!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 20:46
توسط
بیتا
موضوع:
مي نويسم هر چه دل گويد|
دوباره باز عشق و معما!
دوباره باز ای کاش و اما!
دوباره باز آخر قصه،میشه غصه ها یه دنیا!
دوباره باز یاد گذشته حس رنگین قدیما!
دوباره باز صدای هق هق،حبس سنگین نفس ها!
دوباره باز گریه به یاد اون نگاه پاک و گیرا!
دوباره باز موندن و،ایست و،رخ به رخ رنگ تماشا!
دوباره باز رفتن و ثبت خاطرات تلخ و زیبا!
توی یک روز بهاری،دلم از تو زد جوونه!
توی یک قاب شکسته،اسمت تو قلبم می مونه!
توی یک پاییز زیبا عشقم از دست تو خسته!
توی یک حرف خداحافظ،اسمم از یاد تو رفته!
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 0:57
توسط
بیتا
موضوع:
مي نويسم هر چه دل گويد|